(غزلی در وزنی خاص و حال و هوایی بارانی)
شهراد میدری


خاتون ِ بهشت ِ ابری! دلتنگ ِ شمالت هستم
بی تاب ِ تو و دریا و... باران ِ زلالت هستم

ای برگ ِ مژه رو کرده! چون جنگل ِ لیمو کرده
ببری به کمین خو کرده با چشم ِ غزالت هستم

با ناز و ادا کبکینه، تا چشمه خرامان سینه
می آیی و من نوشینه، لبریز ِ سفالت هستم

پُر کرده قدح از باده، دل برده و خیلی ساده
می خندی و من افتاده در گونه ی ِ چالت هستم

بادی که می آید سویت، تا برگ ِ گُل ِ شب بویت
مِه می شوم و بر مویت، چون شالی ِ شالت هستم

قالیچه ی ِ ایوان از تو، چای از تو و قلیان از تو
وا کردن ِ دیوان از تو، نجواگر ِ فالت هستم:

ای شیوه و نازت شیرین! ای چشم و دو ابرو مشکین!
ای قد ِ تو خوش، لب نوشین! محو ِ خط و خالت هستم

به به! به مبارک بادم، غم آمده و من شادم
از هر دو جهان آزادم، در بند ِ ملالت هستم

بیداری و خوابت دیدن، تا باغ ِ تو پا ورچیدن
دلخوش به همین دزدیدن، از بوسه ی ِ کالت هستم

مجنون به تو لیلا یا نه، آیا برسد... آیا نه؟
من با تو شود "ما" یا نه؟ در جنگ و جدالت هستم

در می زنی انگاری تو،
"به به! چه عجب! " داری تو،
خوشبختی ِ دیداری تو، رویای ِ محالت هستم

آرامم و پُرتشویشم، تنها به تو می اندیشم
وقتی که نباشی پیشم، راضی به خیالت هستم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ